سلطان محمد مطربي سمرقندي
218
تذكرة الشعراء ( فارسي )
اصول دور شارهى ، بسته مسمّى به « قوشه » و سرخانهء او را در دوگاه و ميانخانه را ، در عراق و بازگوى را ، در غزال و لوازم او را در حسينى و سربندها را بياتى نموده ، باز به دوگاه ، قرار داده و در ميانخانه ، از صفر عراق انتقال به سهگاه كرده باز به دوگاه مىآيد . رنگآميزىهايش ، به غايت دلپذير و عجايب بىنظير واقع شده : « ذوق اين مَى نشناسى به خدا تا نچشى » و از علم يده نيز ، بهرهور بوده و در نزد سلاطين مىنموده . مدتى در ملازمت نوّاب اسفنديار سلطان بود و حالا كه شهور سنهء ثلاث و عشر و الف است ، ملازم ركاب فلك فرساى صاحبقران زمان ، باقى محمد خان است - خلّد ملكه - با وجود چندين فضايل ، به گفتن شعر اشتغال مىنمايد و اين غزل مولانا مشفقى را كه : به كويش رفتم و در پاى من خارى شكست آنجا * به حمد اللّه كه تقريبى شد از بهر نشست آنجا جواب خوب گفته و آن غزل اين است : به هروادى كه صيدافكن بود آن ترك مست آنجا * روان شويند عشّاقان ز جان خويش دست آنجا در آن طاق دو ابرو چيست دانى ، مردم چشمش * به قبله پشت كرده هندوان بتپرست آنجا سرم را بس بود اين سربلندى ، بر سر كويش * كه گردد زير پاى توسنش چون خاك پست آنجا به زلف همچو زنّار اى صنم ، بر صومعه بگذر * كه خيزند از سر دين و دل ارباب نشست آنجا به بزم مى اگر ديدى تو را ناصح بدان خوبى * نگفتى « ابن چنگى » جام تقوا چون شكست آنجا